داستانى از ولادت پيامبر(ص)
هنگام ولادت پيامبر(ص) مردى از اهل كتاب نزد قريش آمد و گفت: آيا ديشب در ميان شما نوزادى ديده به جهان گشود؟!.
گفتند: نه.
گفت: بنا بر اين بايد در فلسطين نوزادى ديده به جهان گشوده باشد كه نام او احمد است و خالى به رنگ خاكسترى در بدن دارد. اهل كتاب و يهود به دست او نابود شوند. … اى قريشيان! به خدا سوگند اين نوزاد بهره شما نشده است.
آن ها پس از شنيدن اين سخن از گرد آن مرد پراكنده شدند. به كند و كاو پرداختند. آگاه شدند كه در خانه عبد اللَّه بن عبد المطّلب نوزادى به دنيا آمده است. به دنبال آن مرد گشتند. او را ديدند و گفتند: … به خدا سوگند در ميان ما نوزادى ديده به جهان گشوده است.
پرسيد: پيش از آن كه اين موضوع را به شما گفتم به دنيا آمد يا پس از آن؟!.
گفتند: پيش از آن كه اين سخن را به ما بگويى.
گفت: مرا نزد او ببريد تا ببينمش.
آن ها نزد آمنه آمدند و گفتند: نوزادت را پيش بياور تا او را ببينم.
آمنه گفت: به خدا سوگند پسر من زاده شد ولى آن گونه كه فرزندان ديگر زاده مىشوند، او دو دست خود را بر زمين نهاد و سر خود به آسمان بالا برد و بدان نگريست، سپس نورى از او برخاست كه من كاخ هاى بصرى را مشاهده كردم و شنيدم هاتفى در آسمان ندا كرد: (1) … همانا تو سرور مردمان را بزادى. چون او را بر زمين نهادى بگوى: … او را از شرّ هر حسودى به خداى يگانه پناه مىدهم و محمّد بنامش.
مرد گفت: او را نزد من بياور. آمنه فرزندش را نزد او آورد. مرد به او نگريست. همين كه چشمش به خال ميان دو شانه كودك افتاد بي هوش بر زمين افتاد. نوزاد را نزد مادرش بردند و گفتند: خداوند اين نوزاد را براى تو مبارك گرداند. همين كه آن ها از نزد آمنه بيرون رفتند، آن مرد به هوش آمد.
گفتند: اين چه حالى بود؟!.
گفت: نبوّت بنى اسرائيل، تا روز رستاخيز از ميان برفت، به خدا سوگند اين كودك همان كسى است كه آن ها را نابود سازد.
قريش از شنيدن اين سخن شاد شدند. مرد كه شادى قريش را ديد گفت: ... به خدا سوگند چنان يورشى بر شما ببرد كه خاور و باختر از آن سخن بگويند.
ابو سفيان گفت: چيزى نيست، به مردم شهر خود يورش برده است.
آثار وضع حمل در آمنه دختر وهب پديدار گشت. فاطمه دختر اسد همسر ابو طالب نزد او آمد، هم چنان با او بود تا وضع حمل كرد. پس يكى از آن ها به ديگرى گفت: آيا همان چيزى را مىبينى كه من مىبينم؟!.
گفت: … تو چه مىبينى؟
گفت: … نورى مىبينم كه ميان شرق و غرب پرتو فشانده است.
در اين حال، ابو طالب وارد شد و گفت: شما را چه مىشود، از چه شگفت زده شدهايد؟!.
فاطمه از نورى كه ديده بود، ابو طالب را آگاه كرد. ابو طالب به او گفت: آيا به تو مژده ندهم؟!.
فاطمه گفت: آرى.
ابو طالب گفت: آگاه باش!... به زودى نوزادى به دنيا خواهى آورد كه جانشين اين نوزاد خواهد بود.
منبع:
بهشت كافى-ترجمه روضه كافى، نويسنده: حميد رضا آژير، موضوع: اخلاق، ناشر: انتشارات سرور، مكان چاپ:قم، سال چاپ: 1381 ش، نوبت چاپ: اول ص: 351