داستانى از ولادت پيامبر(ص)
هنگام ولادت پيامبر(ص) مردى از اهل كتاب نزد قريش آمد و گفت: آيا ديشب در ميان شما نوزادى ديده به جهان گشود؟!.
گفتند: نه.
گفت: بنا بر اين بايد در فلسطين نوزادى ديده به جهان گشوده باشد كه نام او احمد است و خالى به رنگ خاكسترى در بدن دارد. اهل كتاب و يهود به دست او نابود شوند. … اى قريشيان! به خدا سوگند اين نوزاد بهره شما نشده است.
آن ها پس از شنيدن اين سخن از گرد آن مرد پراكنده شدند. به كند و كاو پرداختند.
عبد
المطلب در كنار ديوار
در مكّه مردى يهودي به نام يوسف زندگى مي كرد. شبى كه حضرت
ولادت پيامبر در سى و چهارمين سال سلطنت انوشيروان پادشاه ايران بود.
اين سلطان مزدك و اطرافيان او را كشت، زنادقه را هلاك كرد. تولّد حضرت پيامبر صلّى
اللَّه عليه و آله و سلّم با هشتمين سال سلطنت عمرو بن هند پادشاه عرب مصادف بود.
عمار
ياسر گويد: پيش از بعثت من و پيامبر(ص) شبانى مىكرديم. روزى با پيامبر(ص)
رسول
خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم هفت ساله بود. يهود تصميم گرفتند كه وى را
بيازمايند. بدين منظور ابتدا مرغى را كه ربوده بودند براى ابو طالب فرستادند. همگى
بدون اطلاع از آن تناول كردند امّا پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم از آن
بهره نجست.
ي
مكّه به قدم هاي پيامبر(ص) افتخار مي كرد. مكه منتظر بود تا پيامبر (ص) بزرگ شود.
اين انتظار به آينده ايي نزديك مربوط مي شد. آينده اي كه مكه بامحمد (ص) در حال
انجام دادن كارهايي بس بزرگ خواهند بود. كارهايي جدي و خيلي مهم، كارهايي كه تاريخ
را دگرگون خواهند ساخت
