دهقانی، خر و گاوی داشت.   آن ها را در طویله می بست. خر برای سواری بود. با گاو، زمین را شخم می زد و خرمن کوبی می کرد.

http://yaraneamin.com/Image_Blog/8_87/337%20(4).jpg

روزی گاو، خیلی خسته شد. وقتی به خانه آمد، با خود غرّ و لُند می کرد.

خر گفت: « ... چرا ناراحتی و با خود حرف می زنی؟!».

گاو گفت: « ... هیچی! شما خرها به درد دل ماها نمی رسید، ما خیلی بدبختیم».

خر گفت: « ... این حرف ها کدام است؟ تو هم مثل ما بار می بری! فرقی نمی کند».

گاو گفت: « ... چرا! خیلی فرق دارد. تو را فقط برای سواری می خواهند، دیگر هیچ کاری باهات ندارند. ما زمین شخم می زنیم، چرخ خرمن کوبی را می گردانیم، چرخ عصّاری را هم می چرخانیم و ... ؛ تازه آخر سر هم سر و کارمان با قصّاب است. امروز این قدر شخم زده ام که پهلوهایم از فشار گاو آهن درد می کند. نمی دانم چه گناهی کرده ام که این طور گرفتار شده ام؟».

http://yaraneamin.com/Image_Blog/8_87/337%20(2).jpg

خر گفت: « ... حقّ با تو است. می خواهی کاری یادت بدهم که دیگر تو را به صحرا نبرند و از خیش زدن راحت بشوی؟! ».

گاو گفت: « ... نمی دانم! می گویند خرها خیلی نفهمنند. می ترسم یک کار احمقانه ای یادم بدهی و به ضرر تمام شود».

خر گفت: « ... نه داداش، ما آن قدرها خر نیستیم. برای همین است که ما را به خیش زنی و خرمن کوبی نمی برند. حالا تو یک دفعه نصیحت مرا امتحان کن، ببین چه می شود. تا آن جا که می دانم مردم کارهای سخت را به گردن گاوهای زورمند و سالم می گذارند. تو هم هر چه بهتر کار کنی بیشتر ازت کار می کشند. به عقیده من باید خودت را به بیماری بزنی.  آه و ناله کنی. از راه رفتن خود داری کنی. هیچ کس به زور نمی تواند از کسی کار بکشد».

گاو گفت: « ... خوب! آن وقت چوب را بر می دارند و می زنند». 

خر گفت: « ... به عقیده من کمی کتک خوردن بهتر از کارکردن بسیار است. صبح که می آیند تو را به صحرا ببرند، یک پهلو روی زمین دراز بکش. ناله کن. چهار تا هم ترکه بهت می زند وقتی دیدند از جایت تکان نمی خوری ولت می کنند ».

گاو گفت: « ... راست می گویی! با همه نفهمی این جا را خوب فهمیدی ».

فردا صبح گاو یک پهلو روی زمین دراز کشید، شروع کرد به آه و ناله کردن. هر قدر هم مرد روستایی کوشش کرد نتوانست گاو را بلند کند. ناچار از طویله بیرون رفت تا فکر دیگری بکند.

http://yaraneamin.com/Image_Blog/8_87/337%20(3).jpg

خر گفت: « ...نگفتم! دیدی، کار خوبی یادت دادم؟! باز هم بگو خرها نمی فهمند!».

چند دقیقه گذشت. مرد گاو دیگری پیدا نکرد. به طویله برگشت. دهنه و افسار را به سر خر زد. او را بیرون برد.

خر وقتی داشت بیرون می رفت به گاو گفت:« ... فراموش نکن که تو باید تا شب همین طور خودت را بیمار نشان بدهی و گرنه ممکن است وسط روز بیایند تو را به صحرا ببرند».

گاو گفت: « ...از راهنمایی شما متشکرم. خداوند عمر و عزّت شما را زیاد کند».

مرد روستایی آن روز خر را به جای گاو به صحرا برد تا شب زمین شخم زد. 

خر با خودش فکر کرد: « ... آمدم برای گاو ثواب کنم، خودم کباب شدم. راستی که عجب خری هستم!. یک کسی به من بگوید نانت نبود، آبت نبود، نصیحت کردنت چه بود؟ ».

خر کار می کرد. هر وقت خسته می شد به یاد گاو می افتاد. از راهنمایی خود پشیمان می شد. با خود می گفت:« ... عجب خری هستم! ». نزدیک ظهر خیلی خسته شد. باخود گفت؛ خوب است حالا خودم هم به نصیحت خودم عمل کنم. همان جا خوابید. عرعر خود را سرداد. روستایی رفت یک تکه چوب برداشت و آمد؛ شروع کرد به زدن خر و گفت: « ... خر نفهم! می بینی گاو مریض است تو هم حالا تنبلی می کنی! ... گاو را برای گوشتش رعایت می کنم امّا تو را با این چوب می کشم. نه شیرت به درد می خورد نه گوشتت، پس آن کاه و جو را برای چه می خوری، اگر این یک روز هم کار نکنی، نبودنت بهتر است». 

خر دید وضع خیلی خطرناک است. بلند شد. اوّل کمی با ناراحتی، بعد هم گرم کار شد.

تا شب کارش را به انجام رساند ولی با خود می گفت: « ... عجب خری هستم من!  عجب کاری دست خودم دادم! باید بروم با یک حیله ای دوباره گاو را به صحرا بفرستم». 

شب شد. خر به طویله آمد. با این که نمی خواست گاو خسته شدن او را بفهمد با وجود این زیر لب همان طور که عادت کرده بود می گفت: « ... عجب خری هستم! عجب خری هستم!».

http://yaraneamin.com/Image_Blog/8_87/337.jpg

گاو این را شنید و گفت: « ... نه! خیر، شما هیچ هم خر نیستی، مخصوصاً این کاری که امروز به من یاد دادی خیلی خوب بود». 

خر گفت: « ...تو همه چیز را نمی دانی و همین خوابیدن توی طویله را فهمیده ای، ولی امروز یک چیزی فهمیدم که به خاطر تو خیلی غصّه خوردم». 

گاو گفت: « ... هان، اگر به صحرا رفته باشی حالا می دانی که چقدر شخم زدن مشکل است.»

خر گفت: « ...ولی برعکس، من رفتم و دیدم که کار مشکلی نیست، خیلی هم راحت بود، اما از یک موضوع دیگر غصّه خوردم که می ترسم به تو بگویم ناراحت شوی».

گاو پرسید: « ... هان، چه موضوعی؟!... بگو نترس من ناراحت نمی شوم».

خر  گفت: « ...هیچی! صاحب ما بعد از ظهر به رفیقش می گفت که برای کار صحرا خر خیلی بهتر است. گاو هم بیمار است و می ترسم از دست برود، می خواهم فردا گاو را به قصاب بفروشم تا دست کم گوشتش حرام نشود.»

خر به دنبال حرف خود گفت: « ولی باور کن من خیر تو را می خواستم و قصد بدی نداشتم که گفتم استراحت کنی. من نمی دانستم که او به فکر قصاب می افتد، حالا هم اگر صلاح می دانی چند روز استراحت کن.» گاو ترسید و گفت: « نه خیر، همین یک روز بس است، من می دانستم که راهنمایی خر به درد گاو نمی خورد. فردا می روم کارم را می کنم.»

خر نفس راحتی کشید و گفت: « به هر حال من حاضرم تا هر وقت که تو دلت بخواهد به صحرا بروم، صحرا خیلی خوب است، شخم زدن و خرمن کوبی هم خیلی!... عالی است».

گاو گفت: « ...من خودم می دانستم. تو مرا فریب دادی. می دانستم که شخم زدن و خرمن کوبی خیلی بهتر از  کارد قصّاب است».  

خر گفت: « ...حالا بیا و خوبی کن!... می دانستم که شما گاوها قدر خوبی را نمی دانید ».

فردا صبح مرد روستایی گاو را به صحرا برد. به پسرش گفت: « ... یک خیش هم تو بردار و با این خر شخم زنی کن. یک تکه چوب هم دستت بگیر تا به فکر تنبلی نیفتد ».

 

http://www.gasedak9.blogfa.com/post-21.aspx