آیا از چنگ مرگ گريزی است!
روزي عزرائيل به مجلس حضرت سليمان عليه السّلام وارد شد. در آن مجلس همواره به يكي از اطرافيان سليمان عليه السّلام نگاه مي كرد. پس از مدتّي عزرائيل از مجلس بيرون رفت. آن شخص به سليمان عليه السّلام گفت: « ... اين شخص كه بود؟! ».

سليمان عليه السّلام فرمود: « ... او عزرائيل بود ».
مرد گفت: « ... به گونه اي در من مي نگريست كه گويا در طلب من بود! ».
سليمان عليه السّلام فرمود: « ... اكنون چه مي خواهي؟! ».
مرد وحشت زده شده به سليمان عليه السّلام عرض كرد: « ... براي خلاصي من از دست عزرائيل، به باد فرمان بده مرا به هندوستان ببرد ».
حضرت سليمان عليه السّلام به باد فرمان داد او را سريع به نقطه اي از هندوستان ببرد.
در جلسه ي بعد، وقتي حضرت سليمان عليه السّلام با عزرائيل ملاقات كرد، به او فرمود: « ... چرا به يكي از هم نشينان من، نگاه پياپي مي كردي؟! ».
عزرائيل گفت: « ... من از طرف خدا مأمور بودم، در ساعتي نزديك به آن ساعت، جان او را در هندوستان، قبض كنم، او را در اين جا ديدم و تعجّب كردم، به هندوستان رفتم و در آن جا او را يافتم و جانش را گرفتم ».
عالم برزخ در چند قدمي ما /اشتهاردي /ص40-39