آيا ممكن است خداوند، من را فراموش كند ؟! ...

 

هارون 1 از سفر حج برگشت، بهلول2 در سر راه او با آواز بلند سه مرتبه صدا زد: « ... هارون ! ... هارون ! ... هارون ! ... »

هارون پرسيد: «... اين صدا از كيست؟!»

گفتند: « ... بهلول مجنون است! ...»

هارون گفت: « ميداني من كيستم؟»

بهلول گفت: « تو آن كسي هستي كه اگر در مشرق ظلم كنند و تو در مغرب باشي مسئوليت آن ظلم با تو بوده و در روز قيامت بازخواست خواهي شد! ... »

هارون گفت:«... حاجتي از من بخواه!. » 

بهلول گفت: « حاجت من اين ا ست كه دستور دهي گناهان من را ببخشند و من را داخل بهشت كنند ! ...»

هارون گفت: «... اين كار از من ساخته نيست ، ولي قرض هاي تو را مي پردازم! .»

بهلول گفت:«... با مال مردم قرض پرداخت نمي شود ، شما مال مردم را بخودشان برگردان ! ...»

هارون گفت:« ... دستور مي دهم براي تأمين زندگی تو حقوق دائمي _مادام العمر _ بپردازند.»

بهلول گفت: « ... همه ما بندگان خدا هستيم، آيا ممكن است خداوند تو را در نظر گرفته باشد و من را فراموش كند ؟!... »2

 

1. بزرگ ترین خلیفه و پادشاه عباسی در قرن دوم هجری قمری، دارای درباری مجلّل و با شکوه، خوش گذران و عیّاش با کینه ایی شدید و دشمنی بی حدّ و فراوان نسبت به اهل بیت پیامبر (ص)

2. bohlul ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی، از عقلای دیوانه نما ، معاصر هارون الرّشید

3. پند تاريخ / خسروي / ص 178